RSS
 

Posts Tagged ‘خداوند’

خدایا شکرت

۲۱ فروردین

روی نیمکت پارک نشسته بود و به لباسهای کهنه فرزندش و تفاوت او با بچه های دیگر نگاه می کرد، ماشین گران قیمتی جلو پارک ایستاد و مرد شیک پوشی از آن پیاده شد و با احترام در ماشین را برای همسرش که پسرکی در آغوش داشت باز کرد. با حسرت به آنها نگاه کرد و از ته دل آه کشید. آنها کودک را روی تاب گذاشتند. خدایا! چه می دید! پسرک عقب مانده ذهنی بود. با نگاه به جستجوی فرزندش پرداخت، او را یافت که با شادی از پله های سرسره بالا می رفت. چشمانش را بست و از ته دل خدا را شکر کرد.

 
۶ دیدگاه

نوشته شده در دسته داستان کوتاه

 

سوال؟

۰۵ بهمن

۱سوال- خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود
بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟
۲- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس‌هایی در کمد داشتی
بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟
۳- خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود
بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوش آمد گفتی؟
۴- خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی می‌کردی
بلکه از تو خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی؟
۵- خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی
خواندن ادامه این مطلب »

 

خالق زیبا آفرین

۱۸ دی

به نام خالق زیبایی ها

خوب که بنگری طبیعت خداساخته به ما لبخند میزند.خدا زیباست،زیبایی هارادوست دارد ودنیایش را برای انسان زیبا خلق کرده تا با دیدن انها به خالق زیبا آفرین پی ببرد.

ابرها برای پایداری طبیعت جانشان را فدا میکنند و باران را به آن هدیه میدهند.آسمان با تمام وجودش به بی رنگی دریا،رنگ میبخشد تا زیبا شود.سبزه ها در تلاشند که زمین را زیبا و سرسبزسازند.درختان سعی میکنند همیشه بهاری بمانند تا شاید پرنده ای بیاید و بر شاخه اش لانه بسازد و زندگی اش را آغاز کند.خورشید با دل و جان روزها برای طبیعتش میسوزدو شعله ور میماند.

به لبخند زیبای گل نگاه کن،او میداند که عمرش کوتاه است ولی برای شادی ما و پروانه های زیبا لبخندمیزند.در دل شب به فانوس بزرگ و شمع های کوچک دور و برش نگاه کن که چطور آسمان تاریک و ظلمانی را تنهانمیگذارد.

آه رود چه زیباست وقتیکه در حال دویدن است و میخواهد به دریای بی کران برسد.

خواندن ادامه این مطلب »

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته نوشته های ادبی

 

بالهایت را کجا جا گذاشتی؟

۱۷ دی

پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم، تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی.
پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم. انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید. پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است. انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد، چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور، یک اوج دوست داشتنی.
پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نکند فراموش می شود. پرنده این را گفت و پر زد.
انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

خواندن ادامه این مطلب »

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته نوشته های ادبی

 

God is with you

۱۶ دی

Any fool can count the seeds in an apple. Only God can count all the apples in one seed. ~Robert H. Schuller

هر انسان ساده ای می تونه دانه های یک سیب را بشماره.تنها خداوند میتوانه سیب های یک دانه را بشماره

Every evening I turn my worries over to God. He’s going to be up all night anyway. ~Mary C. Crowley

هر شامگاه تمام نگرانیهام رو به خداوند می سپارم.به هر حال اون قراره تمام شب رو بیدار باشه

God loves each of us as if there were only one of us. ~St. Augustine

خداوند هر یک از ما را قدری دوست دارد که گویی تنها یکی از ما وجود دارد

خواندن ادامه این مطلب »