RSS
 

Posts Tagged ‘داستان’

کاهن را دوست بدار!

۰۵ بهمن

کاهن معبدروزی پسر بچه ای نزد شیوانا آمد و گفت: مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند، لطفا خواهر بیگناهم را نجات دهید.
شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دختر خردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد.
جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو کاهن معبد نیز با غرور و خونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود. شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را در آغوش می گیرد و می بوسد، اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. ..
خواندن ادامه این مطلب »

 

رادیوی باحال، راننده تاکسی ۳

۰۴ بهمن

از مجموعه داستان‌های راننده تاکسی چند داستان به اجبار ارشاد حذف شد. بد ندیدم منتشر کنم که هم اسراف نشده باشد (آن هم در سال اصلاح الگوی مصرف!) و هم به مصداق هندوانه به شرط چاقو، نمونه‌ای باشد از داستان‌های این کتاب برای کسانی که می‌خواهند آن را بخرند. با این توضیح که شخصیت اصلی و ثابت این قصه‌ها راننده تاکسی جوانی ‌است با خلقیات معمول ما ایرانی‌ها و همه ماجراها هم در تاکسی او رخ می‌دهد.

یه روز، یکی از بچه‌ها یه روزنامه آورده بود سرخط که بخونیم. همه ریخته بودن سر صفحه ورزشی و دو سه نفر هم داشتن صفحه گزارشش در مورد وام و اینجور چیزا رو می‌خوندن. ناچارن یه برگه¬ی به درد نخورش به من رسید. نشستم تو ماشین که تا نوبتم میشه یه نیگاهی هم به این بندازم. همینطوری از سر بیکاری چشمم خورد به یه خبر ویژه‌ش که نوشته بود یه رادیویی با پول پارلمان اروپا توی هلند زدن که مال آمریکایی‌ها و اسرائیلی‌هاست و از انگلیسام پول می‌گیره و ضدانقلابا پشتش هستن و از این حرفا. اما وقتی می‌خواستم تاش کنم و برم با بچه‌ها ورزشی بخونم یه چیزی ته‌ش دیدم که برق سه فاز از کله‌م پرید! نوشته‌بود که این رادیوئه یه عالمه از برنامه‌هاش واسه تبلیغ فحشا و دائم برنامه‌های خفن در مورد چیزای سکسی و به خصوص همجنس‌بازی می‌ده.
گفتم عجب! به قول باباهه آب در کوزه و ما تشنه لبان می‌چرخیم! دیگه همه‌چی از سرم پرید و افتادم به جون رادیوی ماشین که رادیوئه رو پیداکنم. توی همین هاگیر واگیر، یهو یه مرده درو وا کرد و نشست تو ماشین. نیگا کردم دیدم کاظم و هادی خسروی ماشیناشون پر شده و رفتن و نوبت منه. فوری زدم دنده یک، که تا سرخر دیگه سوار نشده بتونم زمانه رو پیدا کنم و با خیال راحت گوش

تاکسی

کنم.

گفت: آقا چرا حرکت کردی؟ هنوز که پر نشده.
همونجوری که داشتم با رادیوئه ور می رفتم گفتم که باید به سرویسم برسم.
گفت: آقا بپا موتوری!
زدم رو ترمز و گفتم: اَه… این لامصب هم که پیدا نمی‌شه… فکر کنم رو اینم پارازیت ول کردن. آقا به نظر شما رو رادیو هم مثل ماهواره میتونن پارازیت بندازن؟
گفت: دقیقا اطلاع ندارم… ولی قاعدتا که می‌شه.
گفتم: دِ آخه اینا چه‌شونه؟… به ماهواره و رادیوی مردم چیکار دارن؟… اَه…

یه خورده لفظ قلم و کلاس بالا حرف می زد. یه چیزیایی در مورد توتال یا یه چیزی شبیه به اون گفت که زیاد حالی‌م نشد. منم واسه خالی نبودن عریضه یه چندتا «صحیح» و «دقیقا همینه» گفتم که یارو انگار جدی گرفت و شروع کرد به وراجی‌های از لیسانس بالاتر.

وسطاش که یه جا نظر منو واسه یه چیزی خواست گفتم: حالا اون به کنار… میگم شما از این رادیوهای کامپیوتری سردرنمی‌یارین؟ اون قبلی ها خیلی خوب بود، یه پیچ داشت که اونقدر می پیچوندی تا می‌گرفت. ولی اینا همه‌ش دکمه و چراغ داره، آدم گیج می شه… البته من خودم اندِ سی‌دی و دی وی دی و رسیورم ها، ولی از اینا زیاد حالیم نیس.

خواندن ادامه این مطلب »

 

راننده تاکسی ۲

۰۴ بهمن

از مجموعه داستان‌های راننده تاکسی چند داستان به اجبار ارشاد حذف شد که به مرور منتشر می شوند.شخصیت اصلی و ثابت این قصه‌ها راننده تاکسی جوانی ‌است با خلقیات معمول ما ایرانی‌ها و همه ماجراها هم در تاکسی او رخ می‌دهد.

یه روز یه یارو با ریش توپی و یه عینک دودی نشست عقب و با یه صدای نخراشیده‌ای گفت “برو عراقی”. عجیب بود که هیچ چک و چونه‌ای هم نزد. شیش دنگ حواسمو جمع کردم چون شنیده بودم که بچه ها می گفتن باز بگیر بگیر و گشت نامحسوس و این چیزا زیاد شده. هنوز دنده به سه نرسیده بود که گفت: شما ضبط مبط نداری؟
گفتم: جانم؟
گفت: می‌گم شما ضبط یا سی‌دی نداری بذاری یه چیزی گوش کنیم؟
گفتم: نعوذ بالله… تاکسی و این چیزا؟

تاکسی

گفت: ای آقا… همچی می‌گی نعوذ بالله که انگار ما گفتیم نانسی رو بیار تو تاکسی واسه‌مون بخونه.

یارو خیلی ضایع بازی می کرد. گفتم: جانم؟! نانسی دیگه کیه؟
گفت: عجب! یعنی شما نانسی رو نمی‌شناسی؟ شکیرا رو چطور؟!
خیلی سفت گفتم: زشته برادر! این کلمات چیه می‌فرمایید؟
آینه ماشین رو طوری کردم که چشمون به چشم همدیگه نیفته. یه ذره سرشو آورد جلو و با یه لحن ناجوری پرسید: یعنی شما اصلا اهل دیدن شو و ماهواره و این چیزا نیستید؟!

یه جوری حرف می زد که هرکی دیگه جای من بود بعید نبود که خودشو می باخت. گفتم: استغفرالله!… مگه آدم مسلمون از این چیزا نگاه می‌کنه؟ ما خودمون خواهر مادر داریم آقا!
خواندن ادامه این مطلب »

 

درسی از زندگی

۱۸ دی

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیر و کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و چیزهایی را ببیند که انسان نمی دید.

اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.

بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود.

خواندن ادامه این مطلب »

 

بالهایت را کجا جا گذاشتی؟

۱۷ دی

پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم، تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی.
پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم. انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید. پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است. انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد، چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور، یک اوج دوست داشتنی.
پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نکند فراموش می شود. پرنده این را گفت و پر زد.
انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

خواندن ادامه این مطلب »

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته نوشته های ادبی

 

کمک معشوق

۱۶ دی

شیرشیر نری دلباخته ‏ی آهوی ماده شد.
شیر نگران معشوق بود و می ‏ترسید بوسیله ‏ی حیوانات دیگر دریده شود.
از دور مواظبش بود.
پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست، شیری را دید که به آهو حمله کرد. فوری از جا پرید و جلو آمد.
دید ماده شیری است. چقدر زیبا بود، گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت.
با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد.
و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد.
نتیجه اخلاقی: هیچ وقت به امید معشوقتون نباشید و در دنیا رو سه چیز حساب نکنید اولی خوشگلی تون دومی معشوقتون و سومی را یادم رفت. اها اینکه تو یاد کسی بمونید وقتی لازمه .

 

فاصله

۱۶ دی

فاصلهاستادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟
شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیش تر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است .فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیش تر می‌شود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

 

از دید هرکس

۱۶ دی

کمکروزی مردی داخل چاهی افتاد و بسیار دردش آمد.

یک کشیش او را دید و گفت: حتما گناهی انجام داده ای.

یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت.

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد.

یک یوگیست به او گفت: این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند.

خواندن ادامه این مطلب »

 

ایرانى ها

۱۶ دی

ایراندر شهری در آمریکا، آرایشگری زندگی می‌کرد که سال ها بچه‌دار نمی‌شد. او نذر کرد که اگر بچه‌دار شود، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح کند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد! روز اول یک شیرینی فروش وارد مغازه شد. پس از پایان کار، هنگامی که قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، یک جعبه بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر از طرف قناد دم در بود. روز دوم یک گل فروش به او مراجعه کرد و هنگامی که خواست حساب کند، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، یک دسته گل بزرگ و یک کارت تبریک و تشکر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یک مهندس ایرانی به او مراجعه کرد. در پایان آرایشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع کرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، با چه منظره‌ای روبرو شد؟

فکرکنید. شما هم یک ایرانی هستید! چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف کشیده بودند و غر می‌زدند که پس چرا این مردی که مغازه‌اش را باز نمیکنه!

 

نامه اداری

۱۶ دی

نامه“نامه ادارى”

نامه رئیس کار گزینی یک اداره به یک کارمند خانم از همان اداره

به: ژولیت

شماره نامه: ١٢٣٧٨٠٩

موضوع : درخواست عشق

خانم ژولیت عزیز،

بسیار خرسندم که به آگاهی شما برسانم که این جانب از تاریخ شنبه ١۴ اکتبر به عشق شما گرفتار شده‌ام.

پیرو ملاقاتی که با هم در تاریخ ١٣ اکتبر در ساعت ٣ بعد از ظهر داشتیم، من خودم را به عنوان یک عاشق سینه چاک به شما تقدیم می‌نمایم.

این علاقه نخست به مدت سه ماه به طور آزمایشی خواهد بود و به شرط سازش و تفاهم به صورت عشق دائم در خواهد آمد.

البته پس از تکمیل دوره آزمایشی، به صورت کارآموزی قابل ادامه خواهد بود و انجام و ارائه ارزیابی این طرح منوط به ترفیع مقام از عاشق بودن به همسر بودن می‌باشد.

تمامی هزینه‌های متحمل شده برای خوردن قهوه و رفتن به گردش از ابتدا به طور مساوی به عهده هر دو طرف می‌باشد.

لهذا بسته به حسن خلق شما، شاید من سهم بیش تری از هزینه‌ها را به عهده بگیرم و مسلما من به اندازه کافی بلند نظر خواهم بود که بخشی از مخارجی که به حساب شما است را تامین کنم.

بدین وسیله تقاضا می‌کنم ظرف مدت ٣٠ روز از دریافت این نامه نسبت به ارسال پاسخ مقتضی اقدام فرمایید. در غیر این صورت این درخواست خود به خود و بدون اخطار لغو خواهد گردید و اینجانب شخص دیگری را مد نظر قرار خواهم داد.

بسیار مشعوف خواهم شد در صورتی که خود مایل به قبول این پیشنهاد نیستید این نامه را برای خواهر خود ارسال نمایید.

با تقدیم بهترین آرزوها برای شما! پیشاپیش از شما سپاسگزارم!

ارادتمند

رومئو، مدیر کار گزینی