RSS
 

Posts Tagged ‘شعر’

بنازم دولت و آن ادعایش

۰۲ اسفند

فرنوش سام بنازم دولت و آن ادعایش

هدفمند کردن یارانه هایش

***

بنازم مجلس و تصویب طرحش

که آخر هم شد او تسلیم طرحش

***

بنازم من بر این جراحی سخت

که خواهد مرد بیمارش بر این تخت

***

خواندن ادامه این مطلب »

 

زبان حال اسفندیار؛من معتقدم که عاشقی بد دردی ست!…

۰۵ بهمن

مشاییاسلام شناسم ، به خودم می بالم
تا کور شود هرآنکه نتواند دید
اما چه کنم به هرکه گفتم این را
حیران شده و به ریش بنده خندید

البته به قول دلبر جانی من
فیلسوف تر از بنده در این عالم نیست
گل گفته اگر چه یک کمی شُل گفته
من معتقدم که عاشقی بد دردی ست!

خواندن ادامه این مطلب »

 

شکست با شکوه

۰۵ بهمن
  • شکست با شکوه

شکستپشت این صدا یه مُرده س

یه پلنگ زخم خورده

یه غرور رو سفیدی

که به شب تن نسپرده

پشت این صدا یه مَرده

خواندن ادامه این مطلب »

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته نوشته های ادبی

 

دو شعر از حافظ

۱۸ دی

حافظ

In the hope of union, my very life, I’ll give up
As a bird of Paradise, this worldly trap I will hop.
In the hope of one day, being your worthy servant
Mastery of both worlds I’ll gladly drop.
May the cloud of guidance unload its rain
Before I am back to dust, into the air I rise up.
Beside my tomb bring minstrels and wine
My spirit will then dance to music and scent of the cup.
Show me your beauty, O graceful beloved of mine
To my life and the world, with ovation I put a stop.
Though I am old, tonight, hold me in your arms
In the morn, a youthful one, I’ll rise up.
On my deathbed give me a glimpse of your face
So like Hafiz, I too, will reach the top. (Translation in continue)

مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم … خواندن ادامه این مطلب »

 

من ندارم زن و از بی زنیم دلشادم

۱۶ دی

من ندارم زن و از بی زنیم دلشادم
از زن و غر زدن روز و شبش آزادم

نه کسی منتظرم هست که شب برگردم
نه گرفتم دل و نه قلوه به جایش دادم

زن ذلیلی نکشم هیچ نه در روز و نه شب
نرود از سر ذلت به هوا فریادم

“هر زنی عشق طلا دارد و بس٬ شکی نیست”
نکته ای بود که فرمود به من استادم

شرح زن نیست کمی٬ بلکه کتابی است قطور
چه کنم چیز دگر نیست از آن در یادم

هر کسی حرف مرا خبط و خطا می خواند
محض اثبات نظرهای خودم آمادم(!)

زن نگیر – از من اگر می شنوی- عاقل باش!
مثل من باش که خوشبخت ترین افرادم

مادرم خواست که زن گیرم و آدم گردم
نگرفتم زن و هرگز نشدم من آدم!

هیچ کس نیست که شیرین شود از بهر دلم
نه برای دل هر دختر و زن فرهادم

الغرض زن که گرفتی نزنی داد که: “من
از چه رو در ته این چاه به رو افتادم؟”

 

شعری از فروغ فرخزاد

۱۵ دی

هدیه
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهاییت شب حرف میزنم
اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

Gift

I speak out of the deep of night
out of the deep of darkness
and out of the deep of night I speak
if you come to my house, friend
bring me a lamp and a window I can look through
at the crowd in the happy alley

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته نوشته های ادبی

 

دل تنگ توهم

۱۵ دی

دلتنگمن دلم تنگ می شود
برای تو
برای هرآنچه که تکانم می دهد

تـــــا تــامل خـــویش
بـــــــرای خاطراتمان
چیزهایی که تو، توهم می خوانیشان

دلــم کــه تنـــگ می شــود
پای لحظه های خالی از تو
بــساط اشک پهن می کــنم

گوش خیالم را به گذشته می چسبانم
صدایت را از امواج پراکنده ی زمان جمع می کنم
پژواک صدایت بر دیوار ذهن می کوبد
پر از آواز می شوم از تو

مگرغیر از این است
که توهم هم وجود دارد؟

باشد …
به خودم دروغ نمی گویم!
اما به حقیقت دقایق پریشان عاشقی سوگند
دلم برای این توهم تنگ می شود

 
۱ دیدگاه

نوشته شده در دسته خودمونی, نوشته های ادبی