<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>تنها بازمانده &#187; طنزنوشته ها</title>
	<atom:link href="http://www.amirreza.net/topics/tanz/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.amirreza.net</link>
	<description>در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است</description>
	<lastBuildDate>Fri, 13 Aug 2010 13:38:55 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.1</generator>
		<item>
		<title>گفتگو با یک دوجنسه</title>
		<link>http://www.amirreza.net/tanz/1389/03/991</link>
		<comments>http://www.amirreza.net/tanz/1389/03/991#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 04 Jun 2010 16:49:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Amirreza Kalantari</dc:creator>
				<category><![CDATA[طنزنوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[دوجنسه]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[مصاحبه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amirreza.us/tanz/1389/03/991</guid>
		<description><![CDATA[فقط می‌دانم که بین دوستان نزدیکش به دو جنسه معروف است. با او در یک کافی‌شاپ در خیابان گاندی قرار می‌گذارم. چون مطالبم را در روزنامه می‌خواند، اعتماد می‌کند و می‌گوید که حتما می‌آید. قول می‌دهم از او عکس نگیرم.. چند سال داری؟ متولد ۵۸ هستم. تحصیلاتت چقدر است؟ فوق دیپلم کامپیوتر دارم. در دوران [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>فقط می‌دانم که بین دوستان نزدیکش به دو جنسه معروف است. با او در یک کافی‌شاپ در خیابان گاندی قرار می‌گذارم. چون مطالبم را در روزنامه می‌خواند، اعتماد می‌کند و می‌گوید که حتما می‌آید. قول می‌دهم از او عکس نگیرم..</strong></p>
<p><span id="more-991"></span></p>
<p><strong>چند سال داری؟</strong></p>
<p>متولد ۵۸ هستم.</p>
<p><strong>تحصیلاتت چقدر است؟</strong></p>
<p>فوق دیپلم کامپیوتر دارم.</p>
<p><strong>در دوران تحصیل مشکلی نداشتی؟</strong></p>
<p>نه!</p>
<p><strong>کسی اذیتت نمی‌کرد؟</strong></p>
<p>آن موقع کسی نمی‌دانست وضعیتم چطور است.</p>
<p><strong>یعنی از همه پنهان کرده بودی؟</strong></p>
<p>بله!</p>
<p><strong>خانواده‌ات هم نمی‌دانستند؟</strong></p>
<p>نه! هنوز هم نمی‌دانند.</p>
<p><strong>چرا؟</strong></p>
<p>فکر نمی‌کنم واکنش جالبی نشان بدهند.</p>
<p><strong>الان به چه شغلی مشغول هستی؟</strong></p>
<p>در یک بوتیک کار می‌کنم.</p>
<p><strong>در آنجا مشکلی نداری؟</strong></p>
<p>نه! تا به کسی نگویی، برایت مشکلی پیش نمی‌آید. عده کمی از اطرافیان از این ماجرا اطلاع دارند.</p>
<p><strong>درآمدت از آن راه خوب است؟</strong></p>
<p>بد نیست. تقریبا هر سال می‌توانم ماشینم راعوض کنم و یکی بهترش را بخرم.</p>
<p><strong>تا به حال دستگیر نشدی؟</strong></p>
<p>نه!</p>
<p><strong>مشتری‌های خاص داری یا هر کسی را می پذیری؟</strong></p>
<p>نمی‌توانم خودم را تابلو کنم. فقط با چند نفر هستم. اینجوری با امنیت خاطر بیش‌تری زندگی می‌کنم.</p>
<p><strong>گروهی کار می‌کنی یا انفرادی؟</strong></p>
<p>خودم هستم و خودم. گفتم که هر چه بی سر و صدا کار کنی، برای خودت بهتر است.</p>
<p><strong>از کی به این کار مشغول هستی؟</strong></p>
<p>حدود ۶ سال پیش.</p>
<p><strong>چرا زودتر وارد این راه نشدی؟</strong></p>
<p>خب آن زمان به پول نیازی نداشتم. اما بعد از مدتی احسا کردم باید زندگی‌ام را تکان بدهم.</p>
<p><strong>از نظر روحی، مشکلی پیدا نکردی؟ یعنی عذاب وجدان نداشتی؟</strong></p>
<p>به آن فکر نمی‌کنم. گاهی چیزهایی در ذهنم می‌آید، اما سعی می‌کنم خودم را مشغول کاری کنم تا سرم گرم شود. ترجیح می‌دهم فکر نکنم.</p>
<p><strong>مشتری‌هایت بیش‌تر چه کسانی هستند؟</strong></p>
<p>مختلف هستند. بیش‌تر سن‌شان بالاست. پیرزن هم بین‌شان هست.</p>
<p><strong>عجیب‌ترین‌شان کدام است؟</strong></p>
<p>چند نفر از آن‌ها هنرپیشه هستند.</p>
<p><strong>واقعا؟</strong></p>
<p>یکی از آن‌ها حتی الان در یک سریال هم بازی می‌کند.</p>
<p><strong>عجیب است! نگران نیستند که تو زمانی آن‌ها را لو بدهی؟</strong></p>
<p>ما با هم دوست هستیم. به این چیزها فکر نمی‌کنیم.</p>
<p><strong>همه پول‌هایی که در می‌آوری را خرج می‌کنی یا حساب پس‌انداز هم داری؟</strong></p>
<p>در هیچ بانکی حساب ندارم.</p>
<p><strong>چرا؟</strong></p>
<p>برای امنیت خودم. نمی‌خواهم اگر فردا اتفاقی افتاد، بپرسند این همه پول را از کجا آورده‌ای.</p>
<p><strong>فکر این نیستی که شغلت را عوض کنی؟</strong></p>
<p>نه! درآمدم خوب است. به زودی رونیز می‌خرم، می‌توانم برای خودم زندگی کنم، بدون این که منت کسی را بکشم.</p>
<p><strong>الان چه ماشینی داری؟</strong></p>
<p>یک ۲۰۶ قرمز ماتیکی دارم.</p>
<p><strong>ازدواج نمی‌کنی؟</strong></p>
<p>کی به من شوهر میده؟</p>
<p><strong>یعنی زن می‌خواهی؟</strong></p>
<p>نه! اما ازدواج توی این شرایط اجتماعی، زیاد عاقلانه نیست.</p>
<p><strong>یعنی چی؟</strong></p>
<p>یعنی الان خانواده‌ها با هم وصلت می‌کنند تا آدم‌ها. خانواده‌ها باید همدیگر را بپسندند، نه دختر و پسر. البته خانواده‌ها مهم هستند، اما نه تا این حد!</p>
<p><strong>تا به حال کسی درباره ازدواج با تو صحبت کرده؟</strong></p>
<p>بله، ولی بهش فکر نکردم. چون نمی‌خواهم ازدواج کنم. به کارم لطمه می‌زند.</p>
<p><strong>تا کی می‌خواهی ادامه بدهی؟</strong></p>
<p>تا هروقت که دستگیر شوم.</p>
<p><strong>چرا دستگیر شوی؟</strong></p>
<p>خب کار من جرم است. زندان و اعدام دارد.</p>
<p><strong>چه کسی این را به تو گفته؟</strong></p>
<p>هه می‌دانند. یکی از دوستانم را به همین جرم گرفتند و اعدام شد.</p>
<p><strong>چه زمانی این اتفاق رخ داد؟</strong></p>
<p>۳ سال قبل.</p>
<p><strong>اقدامی نکردید؟</strong></p>
<p>چه اقدامی باید می‌کردیم؟ قانون می‌گفت که باید اعدام شود.</p>
<p><strong>کجای قانون چنین چیزی را نوشته؟</strong></p>
<p>یا از مرحله پرت هستی، یا داری من را دست می‌اندازی…</p>
<p><strong>چرا یک دوجنسه را باید اعدام کنند؟</strong></p>
<p>او دوجنسه نبود.</p>
<p><strong>پس چرا اعدام شد؟</strong></p>
<p>چون حمل ۱۲ کیلوگرم شیشه، جرم سبکی نیست.</p>
<p><strong>به خاطر حمل موادمخدر اعدام شد؟</strong></p>
<p>آره! چیزی که دیر یا زود سرا من هم می‌آید.</p>
<p><strong>مواد مصرف می‌کنی؟</strong></p>
<p>خودم نه! اما خب وقتی برای مشتری‌ها می‌برم، گاهی مقدار زیادی همراهم است.</p>
<p><strong>یعنی مواد هم به مشتری‌ها می‌رسانی؟</strong></p>
<p>خب کارم همین است.</p>
<p><strong>ولی به من گفتند دوجنسه هستی. پس توی کار مواد هم هستی؟</strong></p>
<p>کار اصلی من مواد است.</p>
<p><strong>یعنی دوجنسه نیستی؟</strong></p>
<p>چرا! هستم.</p>
<p><strong>پس با مواد چه‌کار داری؟</strong></p>
<p>خب من فقط دو جور جنس می‌فروشم. تریاک و شیشه. برای همین به من می‌گویند «دو جنسه».</p>
<p>برای این که تخصصی فقط روی همین دو قلم جنس کار می‌کنم. مثل بقیه نیستم که هر کوفت و زهرماری را بفروشم.</p>
<p>مثلا ماده مخدری که در سال‌های اخیر به بازار مصرف ایران راه پیدا کرده، بر خلاف کراک خارجی از مشتقات هروئین است و قاچاقچیان این اسم را برایش گذاشته‌اند.</p>
<p>چیز مزخرفی است و من نمی‌فروشم… چرا رفتی؟ اوهوی…! حداقل بگو مصاحبه‌ام کجا چاپ میشه… آهای یارو…. عوضی نفهم! وقتم را الکی گرفت!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.amirreza.net/tanz/1389/03/991/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>از وبلاگ یک دختر</title>
		<link>http://www.amirreza.net/tanz/1389/03/990</link>
		<comments>http://www.amirreza.net/tanz/1389/03/990#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 04 Jun 2010 16:45:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Amirreza Kalantari</dc:creator>
				<category><![CDATA[دوستان]]></category>
		<category><![CDATA[طنزنوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[حرام زاده]]></category>
		<category><![CDATA[دختر]]></category>
		<category><![CDATA[شیرنی]]></category>
		<category><![CDATA[پارک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amirreza.us/tanz/1389/03/990</guid>
		<description><![CDATA[حرام‌زاده کسی‌ست که شما و دوست‌پسرتان را در پارک و درحین خوردن پاستیل نوشابه‌ای می‌گیرد و با آن بی‌سیم مسقره‌ش درخواست وَن برای انتقال مجرمین می‌کند. نه نه اشتباه نکنید، نمود حرام‌زادگی‌ش وقتی‌ست که هرچه پول دارید به عنوان شیرینی(!) از شما می‌گیرد و آزادتان می‌کند. منبع]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>حرام‌زاده کسی‌ست که شما و دوست‌پسرتان را در پارک و درحین خوردن پاستیل نوشابه‌ای می‌گیرد و با آن بی‌سیم مسقره‌ش درخواست وَن برای انتقال مجرمین می‌کند.</p>
<p>نه نه اشتباه نکنید، نمود حرام‌زادگی‌ش وقتی‌ست که هرچه پول دارید به عنوان شیرینی(!) از شما می‌گیرد و آزادتان می‌کند.</p>
<p><a href="http://nirvanah.wordpress.com/2010/04/29/sonofabitch/" target="_blank">منبع</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.amirreza.net/tanz/1389/03/990/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کنکور متاهلین!</title>
		<link>http://www.amirreza.net/tanz/1389/03/985</link>
		<comments>http://www.amirreza.net/tanz/1389/03/985#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 04 Jun 2010 09:54:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Amirreza Kalantari</dc:creator>
				<category><![CDATA[طنزنوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[متاهلین]]></category>
		<category><![CDATA[همسر]]></category>
		<category><![CDATA[کنکور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amirreza.us/tanz/1389/03/985</guid>
		<description><![CDATA[۱٫شما بعنوان مرد خانواده ، چقدر عیالتان را دوست دارید؟ الف) به اندازه تعداد سکه های مهریه‌اش ب) به اندازه تعداد قطعات جهیزیه‌اش ج) به اندازه تعداد صفر های جلوی مبلغ موجودی حساب بانکی‌اش د) به اندازه تمام ستاره های آسمان در روز! ۲٫ چه عاملی سبب شد تا شما به خواستگاری عیالتان بروید؟ الف) [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>۱٫شما بعنوان مرد خانواده ، چقدر عیالتان را دوست دارید؟<br />
الف) به اندازه تعداد سکه های مهریه‌اش<br />
ب) به اندازه تعداد قطعات جهیزیه‌اش<br />
ج) به اندازه تعداد صفر های جلوی مبلغ موجودی حساب بانکی‌اش<br />
د) به اندازه تمام ستاره های آسمان در روز!</p>
<p><span id="more-985"></span></p>
<p>۲٫ چه عاملی سبب شد تا شما به خواستگاری عیالتان بروید؟<br />
الف) جوونی کردم<br />
ب) سادگی کردم<br />
ج) گول خوردم<br />
د) من که نرفتم خواستگاری، اون اومد</p>
<p>۳٫ اگر خدایی ناکرده عیالتان فوت کند شما چه کار می‌کنید؟<br />
الف) اول ناراحت و بعد خوشحال می‌شوید<br />
ب) اول خرما و بعد شاباش می‌دهید<br />
ج) اول قبرستان و بعد محضر می‌روید<br />
د) انشاا… بقای عمر ۴ تای دیگر باشه</p>
<p>۴٫ ملاک شما در انتخاب عیالتان چه بوده است؟<br />
الف) املاک پدرش<br />
ب) دارایی پدرش<br />
ج) املاک و دارایی پدرش<br />
د) همه موارد</p>
<p>۵٫ اگر عیالتان از شما بخواهد که برای کادوی تولدش یک گردن‌بند طلا بخرید چکار می‌کنید؟<br />
الف) تا بعد از روز تولدش گم و گور می‌شوید<br />
ب) تا بعد از روز تولدش خودتان را به مریضی می‌زنید<br />
ج) تا بعد از روز تولدش خودتان را به مردن می‌زنید<br />
د) آدرس یک بدلی فروشی کار درست را از دوستتان می‌گیرید!</p>
<p>۶٫ محبت آمیز ترین جمله ایکه به عیالتان گفته اید چه بوده است؟<br />
الف) عزیزم ، امروز صبحانه چی داریم؟<br />
ب) عزیزم ، امروز ناهار چی داریم؟<br />
ج) عزیزم ، امشب شام چی داریم؟<br />
د) من واقعا … من واقعا عاشق …. من واقعا عاشق تو …. من واقعا عاشق تربچه با پنیرم</p>
<p>۷٫ در کارهای منزل چقدر به عیالتان کمک می‌کنید؟<br />
الف) در خوردن غذا با او همکاری می‌کنید<br />
ب) کانال های تلویزیون را شما با کنترل عوض می‌کنید<br />
ج) موقعی که عیالتان مشغول تمیز کردن منزل یا شستن ظروف است ، با زدن صوت و دست او را تشویق می‌کنید<br />
د) گاهی اوقات کارهای شخصی تان را خودتان انجام می‌دهید</p>
<p>۸٫ اگر عیالتان با شما قهر کند برای آشتی کردنش چه کار خواهید کرد؟<br />
الف) شما هم با او قهر می‌کنید تا زمانیکه خودش بیاید منت کشی<br />
ب) از طریق بکارگیری سیستم اعمال خشونت ، او را به زور آشتی خواهید داد<br />
ج) او را تهدید می‌کنید که اگر تا ?? بشمارید و آشتی نکند سریعا اقدام به اختیار نمودن همسر جدید می‌نمایید<br />
د) حاضرید یک چیزی هم بدهید اگر همیشه قهر باشد</p>
<p>۹٫ نظرتان در مورد این جمله چیست؟ (مهرم حلال ، جونم آزاد)<br />
الف) زیبا ترین جمله دنیاست<br />
ب) با معنا ترین جمله دنیاست<br />
ج) خوشحال‌کننده‌ترین جمله دنیاست<br />
د) تخیلی‌ترین جمله عصر کنونی است</p>
<p>۱۰٫در کل ، از زندگی با عیالتان راضی هستید؟<br />
الف) اگر نباشم چیکار کنم؟<br />
ب) چاره ای جز این ندارم<br />
ج) یک جوری داریم می‌سازیم دیگه<br />
د) بله که راضی هستم البته تا زمانیکه بتوانم پول مهریه اش را جور کنم</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.amirreza.net/tanz/1389/03/985/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دلیل قانع کننده</title>
		<link>http://www.amirreza.net/story/1389/03/978</link>
		<comments>http://www.amirreza.net/story/1389/03/978#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 04 Jun 2010 09:35:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Amirreza Kalantari</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[طنزنوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[BMW]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[پلیس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amirreza.us/story/1389/03/978</guid>
		<description><![CDATA[مرد میانسالی وارد فروشگاه اتومبیل شد. BMW آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود. وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد. قدری راند و از شتاب اتومبیل لذت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img style="margin: 5px 5px 0px 0px; display: inline; border: 0px;" title="BMW" src="http://ww.amirreza.us/wp-content/uploads/2010/06/BMWamirreza.jpg" border="0" alt="BMW" width="203" height="143" align="left" /> مرد میانسالی وارد فروشگاه اتومبیل شد. BMW آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود. وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد.</p>
<p>قدری راند و از شتاب اتومبیل لذت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس. سرعت به ۱۶۰ کیلومتر در ساعت رسید.</p>
<p>مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می‌آید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است. مرد اندکی مردد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد.</p>
<p><span id="more-978"></span></p>
<p>کمی اندیشید. سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد. بر سرعتش افزود. به ۱۸۰ رسید و سپس ۲۰۰ را پشت سر گذاشت، از ۲۲۰ گذشت و به ۲۴۰ رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است.</p>
<p>ناگهان به خود آمد و گفت: &#8220;مرا چه می‌شود که در این سن و سال با این سرعت می‎رانم؟ باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه می‌خواهد.&#8221;<br />
از سرعتش کاست و سپس در کنار جاده منتظر ایستاد تا پلیس برسد. اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقف کرد&#8230;</p>
<p>افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: &#8220;ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخصی بروم. سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم. خصوصا اینکه به هشدار من توجهی نکردی و وقتی منو پشت سرت دیدی سرعتت رو بیشتر و بیشتر کرده و از دست پلیس فرار کردی. تنها اگر دلیل قانع‌کننده ای داشته باشی که چرا به این سرعت می‌راندی، می‌گذارم بروی.&#8221;</p>
<p>مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت: &#8220;می‌دونی جناب سروان؛ سالها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد. وقتی شما رو آژیر کشان پشت سرم دیدم تصور کردم داری اونو برمی‌گردونی!&#8221;</p>
<p>افسر خندید و گفت: &#8220;روز خوبی داشته باشید، آقا!&#8221; و برگشته سوار اتومبیلش شد و رفت.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.amirreza.net/story/1389/03/978/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مصاحبه شغلی</title>
		<link>http://www.amirreza.net/story/1389/02/913</link>
		<comments>http://www.amirreza.net/story/1389/02/913#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 05 May 2010 22:56:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Amirreza Kalantari</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[طنزنوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[مصاحبه شغلی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amirreza.us/story/1389/02/913</guid>
		<description><![CDATA[در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شرکتی، مدیر منابع انسانی شرکت از مهندس جوان صفر کیلومتر ام آی تی پرسید: «برای شروع کار، حقوق مورد انتظار شما چیست؟» مهندس گفت: «حدود ۷۵۰۰۰ دلار در سال، بسته به اینکه چه مزایایی داده شود.» مدیر منابع انسانی گفت: «خوب، نظر شما درباره ۵ هفته تعطیلی، ۱۴ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img style="margin: 0px 0px 0px 5px; display: inline; border: 0px;" src="http://ww.amirreza.us/wp-content/uploads/2010/05/employment.jpg" border="0" alt="" width="240" height="173" align="right" /> در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شرکتی، مدیر منابع انسانی شرکت از مهندس جوان صفر کیلومتر ام آی تی پرسید: «برای شروع کار، حقوق مورد انتظار شما چیست؟» مهندس گفت: «حدود ۷۵۰۰۰ دلار در سال، بسته به اینکه چه مزایایی داده شود.» مدیر منابع انسانی گفت: «خوب، نظر شما درباره ۵ هفته تعطیلی، ۱۴ روز تعطیلی با حقوق، بیمه کامل درمانی و حقوق بازنشستگی ویژه و خودروی شیک و مدل بالا چیست؟» مهندس جوان از جا پرید و با تعجب پرسید: «شوخی می‌کنید؟» مدیر منابع انسانی گفت: «بله، اما یادت باشه اول تو شروع کردی!»</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.amirreza.net/story/1389/02/913/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ما داریم&#8230; با میلیون&#8230; می آییم!</title>
		<link>http://www.amirreza.net/tanz/1389/02/885</link>
		<comments>http://www.amirreza.net/tanz/1389/02/885#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 21 Apr 2010 19:12:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Amirreza Kalantari</dc:creator>
				<category><![CDATA[طنزنوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[احمدی نژاد]]></category>
		<category><![CDATA[بچه]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[میلیون]]></category>
		<category><![CDATA[وام]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amirreza.us/tanz/1389/02/885</guid>
		<description><![CDATA[تا پیش از این مسئولان ارشد اجرایی در امور جاری یا وعده کاری را می دادند و یا می‌گفتند در حال انجام است. بعضی وقت‌ها هم خبر از انجام کار را می دادند که البته نادر بود اما در هر صورت پیش‌بینی به عهده کارشناسان و منتقدان و تحلیلگران بود که خارج از آن امور [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img style="margin: 5px 0px 0px 10px; display: inline; border: 0px;" title="دکتر آقای محمود احمدی نژاد!" src="http://ww.amirreza.us/wp-content/uploads/2010/04/mahmoood44.jpg" border="0" alt="دکتر آقای محمود احمدی نژاد!" width="146" height="204" align="right" /> تا پیش از این مسئولان ارشد اجرایی در امور جاری یا وعده کاری را می دادند و یا می‌گفتند در حال انجام است. بعضی وقت‌ها هم خبر از انجام کار را می دادند که البته نادر بود اما در هر صورت پیش‌بینی به عهده کارشناسان و منتقدان و تحلیلگران بود که خارج از آن امور اجرایی بودند و صرفا می‌توانستند روی موضوعی فکر و تحلیل و پیش‌بینی کنند.</p>
<p>اخیرا رئیس دولت به عنوان فرد اول اجرایی مملکت در خصوص مساله‌ای که ابتکار خود اوست و انجامش هم در کاملا در حیطه اختیارات اوست «پیش‌بینی» هم می‌کند. خبرگزاری فارس گزارش داده آقای احمدی‌نژاد در جمع مردم ارومیه با بیان اینکه دولت پیش‌بینی کرده از اول سال ۸۹ هر فرزندی که در ایران بدنیا می‌آید برای او حسابی افتتاح کند که یک میلیون موجودی دارد، گفته است: هدفمان از افتتاح این حساب از ابتدای سال ۸۹ تامین آینده فرزندانمان است. وی افزوده: یک حسابی در صندوقی بنام صندوق آتیه باز می‌شود که یک حساب سرمایه‌گذاری است و هر سال سود سرمایه‌گذاری به آن اضافه می‌شود. بنا به همین گزارش خوشمزه رئیس دولت با بیان اینکه در مرحله اول دولت یک میلیون تومان در این حساب‌ها هدیه خواهد کرد، تصریح کرده‌است: هرساله نیز ۱۰۰ هزار تومان دولت به این حساب اضافه می‌کند و از خانواده‌ها نیز خواهشمندیم حداقل ۲۰ هزار تومان ماهانه به این حساب اضافه کنند تا وقتی این نوزادان به جوان تبدیل شدند صندوق آتیه ۱۲۰ میلیون تومان برای اشتغال، ازدواج و مسکن‌شان در اختیارشان قرار دهد.</p>
<p><span id="more-885"></span></p>
<p>در همین رابطه یادآوری چند نکته بی‌فایده نیست:</p>
<p>۱- امت همیشه در صحنه با خواندن این خبر طبعا به این فکر خواهند افتاد که بهتر است تا دیر نشده دست به تولید زده، تا پایان سال یک میلیون تومان را دشت کنند. با توجه به طول دوران بارداری آدمیزاد بهتر است وزارت بهداشت به تمام زایشگاه های کشور برای زمستان امسال آماده باش بدهد. حتی محض محکم کاری بد نیست چگونگی زایمان در خانه هم به شهروندان آموزش داده شود که در آینده شاهد کودکانی نباشیم که در شناسنامه‌شان نوشته شده باشد «محل تولد: صف زایشگاه!»</p>
<p>۲- در عین حال امت همیشه در صحنه توجه داشته‌باشند که عجله کار شیطان است و -اگر هنوز دیر نشده و کار از کار نگذشته-این مساله را در نظر داشته باشند که آقای احمدی‌نژاد حرف از &#8220;حساب&#8221; و &#8220;صندوق&#8221; زده است که عملا در سال های اخیر ثابت شده همه‌ی آنها نوعی بی در و پیکری ماهوی دارند. وقتی صندوق ذخیره ارزی که پول مردم برای روز مبادا در آن بود و رئیس بانک مرکزی آن را چهارقفله کرده بود توسط یک آقایی جارو شده طبعا نمی‌توان به صندوق آتیه‌ای امید بست که قرار است دولت برای بچه‌های متولد سال ۸۹ پول در آن بگذارد «تا وقتی این نوزادان به جوان تبدیل شدند» از آن برداشت کنند.</p>
<p>۳- هرچند که یک ضرب و جمع ساده از اعداد بالا نشان می دهد گوینده گویا زیاد جدی حرف نمی‌زده چرا که نهایتا کمک های والدین و دولت به این حساب -حتا اگر مو به مو اجرا شود- بیشتر از هفت هشت میلیون تومان در طول بیست سال نمی شود و هرچند که -به تعبیر آیت الله مصباح- ما در رباخوارترین کشور جهان زندگی می کنیم اما باز هم بعید است حاصلجمع ربائیات(!) به صد میلیون تومان برسد. اما با فرض صحت باز هم بهتر است ارزش ۱۲۰ میلیون تومان را در بیست سال دیگر که نوزادان امسال به جوانی می‌رسند را حساب کنیم تا خودمان و فرزاندمان دچار توهم و پر توقعی نشویم. اگر قیمت گوشت گوسفند را که در طی این چهار سال از کیلویی ۵ هزار تومان به ۱۶ هزارتومان رسید ملاک بگیریم پس در ۵ چهار سال باقی‌مانده (واحد زمان را &#8220;دوره ریاست جمهوری&#8221; حساب می‌کنیم !) قیمت‌ها در بیست سال دیگر ۱۶ برابر الان شده‌اند یا به عبارت دیگر ۱۲۰ میلیون تومان در آن زمان به اندازه ۷ میلیون و پانصدهزار تومان الان ارزش دارد که تقریبا قیمت فعلی یک قبرجا در گورستان عمومی تهران است. این در حالیست که ما تعاونی حساب کردیم و عاقلان دانند طی بیست سال آینده تورم ده‌ها برابر این چیزی‌ست که ما فرض کردیم.</p>
<p>۴- آقای احمدی‌نژاد البته برای &#8220;تامین آینده فرزندانمان&#8221; می‌توانند کارهای دیگری هم بکنند مثلا (&#8230;) یا (&#8230;) یا حتی (&#8230;). خوشبختانه یا متاسفانه از این پرانتز باز سه نقطه پرانتز بسته‌ها زیاد است که اتفاقا همگی بار مالی بسیار کمتری هم دارند. هزینه بعضی‌هایشان در حد یک خودکار و یک ورقه کاغذ است!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.amirreza.net/tanz/1389/02/885/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کمر درد ناموسی</title>
		<link>http://www.amirreza.net/story/1389/01/881</link>
		<comments>http://www.amirreza.net/story/1389/01/881#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 10 Apr 2010 17:40:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Amirreza Kalantari</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[طنزنوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[ناموسی]]></category>
		<category><![CDATA[کمر درد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amirreza.us/story/1389/01/881</guid>
		<description><![CDATA[یه روز صبح یه مریض به دکتر جراح مراجعه میکنه و از کمر درد شدید شکایت میکنه . دکتره بعد از معاینه ازش میپرسه : خب، بگو ببینم واسه چی کمر درد گرفتی؟ مریض پاسخ میده: «من برای یک کلوپ شبانه کار میکنم. امروز صبح زودتر به خونه ام رفتم و وقتی وارد آپارتمانم شدم، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img style="margin: 5px 5px 0px 0px; display: inline; border: 0px;" title="کمر درد ناموسی" src="http://ww.amirreza.us/wp-content/uploads/2010/04/be6b2ced8746f037ea7b0a3e6b52bb77.jpg" border="0" alt="کمر درد ناموسی" width="152" height="135" align="left" /> یه روز صبح یه مریض به دکتر جراح مراجعه میکنه و از کمر درد شدید شکایت میکنه .<br />
دکتره بعد از معاینه ازش میپرسه : خب، بگو ببینم واسه چی کمر درد گرفتی؟</p>
<p>مریض پاسخ میده: «من برای یک کلوپ شبانه کار میکنم. امروز صبح زودتر به خونه ام رفتم و وقتی وارد آپارتمانم شدم، یه صداهایی از اتاق خواب شنیدم! وقتی وارد اتاق شدم، فهمیدم که یکی با همسرم بوده!!<br />
دربالکن هم باز بود. من سریع دویدم طرف بالکن، ولی کسی را اونجا ندیدم. وقتی پایین را نگاه کردم،<br />
یه مرد را دیدم که میدوید و در همان حال داشت لباس میپوشید.»</p>
<p><span id="more-881"></span></p>
<p>من یخچال را که روی بالکن بود گرفتم و پرتاب کردم به طرف اون!!<br />
دلیل کمر دردم هم همین بلند کردن یخچاله.</p>
<p>مریض بعدی دکتر بهش میگه :، به نظر میرسید که تصادف بدی با یک ماشین داشته.مریض قبلیِ من بد حال به نظر میرسید، ولی مثل اینکه حال شما خیلی بدتره!بگو ببینم چه اتفاقی برات افتاده؟<br />
مریض پاسخ میده:<br />
«باید بدونید که من تا حالا بیکار بودم و امروز اولین روز کار جدیدم بود.<br />
ولی من فراموش کرده بودم که ساعت را کوک کنم و برای همین هم نزدیک بود دیر کنم.<br />
من سریع از خونه زدم بیرون و در همون حال هم داشتم لباسهام را میپوشیدم،شما باور نمیکنید؛<br />
ولی یهو یه یخچال از بالا افتاد روی سر من!</p>
<p>وقتی مریض سوم میاد به نظر میرسه که حا از دو مریض قبلی وخیمتره.<br />
دکتره در حالی که شوکه شده بوده دوباره میپرسه «از کدوم جهنمی فرار کردی؟!»</p>
<p>خب، راستش توی یه یخچال بودم که یهو یه نفر اون را از طبقهء سوم پرتاب کرد!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.amirreza.net/story/1389/01/881/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چگونه فیلم ضد تهاجم فرهنگی بسازیم؟</title>
		<link>http://www.amirreza.net/tanz/1388/12/748</link>
		<comments>http://www.amirreza.net/tanz/1388/12/748#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 25 Feb 2010 14:12:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Amirreza Kalantari</dc:creator>
				<category><![CDATA[طنزنوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[دختر]]></category>
		<category><![CDATA[ضد تهاجم فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amirreza.us/tanz/1388/12/748</guid>
		<description><![CDATA[مواد لازم: یک دختر خارجی بور خوش قد و بالا و با کمالات ، مادر شوهر یک عدد، خواهر شوهر به مقدار لازم، یک جلد دیوان حافظ، آش رشته و شله زرد، یک باب خانه دارای حوض و گل و بلبل، یک عدد هنرپیشه مرد ایرانی معروف، عمه و خاله و دختر خاله و سایر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img style="border-right-width: 0px; margin: 0px 5px 5px 0px; display: inline; border-top-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-left-width: 0px" title="کتاب قانون" border="0" alt="کتاب قانون" align="left" src="http://ww.amirreza.us/wp-content/uploads/2010/02/ghanun.jpg" width="150" height="161" /> مواد لازم: یک دختر خارجی بور خوش قد و بالا و با کمالات ، مادر شوهر یک عدد، خواهر شوهر به مقدار لازم، یک جلد دیوان حافظ، آش رشته و شله زرد، یک باب خانه دارای حوض و گل و بلبل، یک عدد هنرپیشه مرد ایرانی معروف، عمه و خاله و دختر خاله و سایر فک و فامیل مونث شوهر جهت تزیین</p>
<p>در اینجا چارچوب کلی فیلمنامه را به صورت خوداموز گام به گام ارائه می کنیم. البته از روی این مدل می توانید بیشتر از ششصد بار فیلم بسازید بدون اینکه بیینده احساس کند داستان تکراری است. کافی است خلاقیت داشته باشید و مثلا اگر اسم دختر موبور در فیلم قبلی ژانت بوده این بار شما اسمش را بگذارید ژولیت تا فیلم شما متفاوت باشد.</p>
<p> <span id="more-748"></span>
<p>&#160; <br />ابتدا دختر موبور را نشان دهید که غرق در فرهنگ منحط و مبتذل غرب است، البته حواستان باشد که دختر مذکور را زیاد در این فرهنگ منحوس غرق نکنید چون آن وقت فیلمتان قابل نمایش نخواهد بود. در واقع کافی است که همچین یک نمه توی این فرهنگ فرورفته باشد، مثلا بی حجاب باشد و اینها. بعد دست برقضا این دختر گمراه و فریب خورده که خیلی اتفاقی شیفته اشعار حافظ است، خیلی اتفاقی به پست یک آقا پسر شاخ شمشاد ایرانی می خورد و با اولین نگاه فوری متحول می شود. ممکن است بپرسید خب مثلا چرا داستان برعکس نباشد و یک دختر ایرانی عاشق پسر موبور خارجی نشود؟ باید گفت که اولا اگر زبانم لال خدای نکرده یک دختر ایرانی عاشق یک لندهور موبور فرورفته در فرهنگ منحط غرب شود موضوع ناموسی می‌شود و ممکن است اصلا فیلم شما مجوز نگیرد، ولی عکس آن اشکالی ندارد و خیلی هم خوب است. ثانیا قرار است ما به فرهنگ غرب تجاوز &#8230;&#8230; ببخشید &#8230; تهاجم کنیم نه برعکس.</p>
<p>ممکن است بپرسید حالا چرا بین این همه ویژگیهای فرهنگ ایرانی این دختر خانم باید شیفته اشعار حافظ شود و نه مثلا فلسفه ملاصدرا یا تاریخ ایران یا چه و چه؟ خب جواب شما خیلی ساده است. شما می خواهید فیلم بسازید و در ضمن یک تهاجمی هم به فرهنگ غرب بکنید یا می خواهید برای خودتان دردسر درست کنید؟ حافظ را که همینطور قضاقورتکی و بی حساب و کتاب انتخاب نکرده‌ایم جانم! مثلا فرض کنید این خانم شیفته تاریخ ایران باشد، سوال اینجاست که شیفته کدام قسمتش؟ تاریخ قبل از اسلام را که کلا باید بی‌خیال شد بعد از اسلام هم که جای اما و اگر دارد. چون معلوم نیست شیفته آن قسمتی شده که تشیع مذهب رسمی بوده یا قبل از آن؟ بعد از دوره تشیع هم که این همه شاه عوضی داشتیم مثل سلسله قاجار و پهلوی و غیره تا می رسیم به همین سی سال اخیر. توی این سی سال هم که یک سری از این رییس جمهورها را نباید تحویل گرفت، می ماند همین ۵ سال اخیر &#8230;&#8230;&#8230;.. خب اما در عوض وقتی ژولیت خانم شیفته حافظ باشد اولا این دردسرها را ندارد، ثانیا می تواند راه به راه با آن لهجه شیرینش اشعار حافظ را یک جوری بخواند که قند در دل بیننده آب شود و اینها. بنابراین از این سوالهای بی ربط نپرسید و همینطور که من می‌گویم عمل کنید تا هم بیننده راضی باشد هم تهیه کننده راضی هم ارشاد راضی و بی خیال ناراضی.</p>
<p>خب داستان به اینجا رسید که دختر موبور، شازده پسر شاخ شمشاد ایرانی را می بیند و در یک نگاه فوری متحول می شود. دختر موبور دل و دین از دست می دهد و همان موقع می رود به یک مسجد مسلمان می شود و بعد هم سجلش را می اورد و به عقد شازده پسر در می‌اید.</p>
<p>ممکن است بگویید خب ما که همین اول داستان فرتی تهاجممان را کردیم پس لابد فیلم در همین ده دقیقه تمام می شود؟ در جواب باید عرض شود که خیر این تازه اول ماجرا است، چون شازده پسر دختر موبور را که قبلا ژانت یا ژولیت بود و حالا کبری یا چیزی در این مایه‌ها شده را می اورد به ان خانه حیاط دار حوض دار پر گل و بلبل تا زندگی خوب و خوشی را شروع کنند اما چالش اصلی داستان از همینجا شروع می شود چون مادر شوهر و خواهر شوهرها و عمه و خاله و دختر عمه ها و دختر خاله‌ها و سایر فک و فامیل داماد با عروس موبور مذکورسرناسازگاری دارند و آبشان در یک جوب نمی رود. </p>
<p>از اینجا کش مکش و درگیری های عروس و مادر شوهر را اینقدر کش دهید تا یک ساعت و نیم طول بکشد. وقتی تایم فیلم کامل شد حالا نوبت مادر شوهر و خواهر شوهرها است که همگی فرتی متحول شوند و عروس موبور را تحویل بگیرند. در نمای پایانی به عنوان Happy End نشان دهید که کبرای فعلی و ژولیت سابق چادرش را دور کمرش گره زده و با افتابه مسی کف حیاط آب می پاشد و آب و جارو می کند. فک و فامیل مونث اقا داماد هم دور دیگ جمع شده اند و آش رشته و شله زرد هم می‌زنند و در حالیکه فرهنگ مبتذل غرب خورد و خاکشیر شده داستان به خوبی و خوشی به پایان می رسد.</p>
<p> <strong><font size="2">مصطفی محمودیان</font></strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.amirreza.net/tanz/1388/12/748/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اعضا و جوارح پای کامپیوتر!</title>
		<link>http://www.amirreza.net/tanz/1388/12/746</link>
		<comments>http://www.amirreza.net/tanz/1388/12/746#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Feb 2010 14:11:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Amirreza Kalantari</dc:creator>
				<category><![CDATA[طنزنوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[رایانه]]></category>
		<category><![CDATA[صاحبخانه]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[مغز]]></category>
		<category><![CDATA[چت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amirreza.us/tanz/1388/12/746</guid>
		<description><![CDATA[صاحب‌ خانه مجتمع مسکونی ساعت‌هاست که پشت میز کارش نشسته و دارد با کامپیوتر کار می‌کند. اعضای مجتمع نسبت به این وضعیت ناراضی‌اند اما کاری هم نمی‌توانند بکنند چون صاحبخانه به چنین کاری اعتیاد پیدا کرده. ضمنا مغز هم به واسطه تمرکز بیش از حد روی کامپیوتر، هنگ کرده&#8230; ستون فقرات: آهای مغز دستور اتمام [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote><p>صاحب‌ خانه مجتمع مسکونی ساعت‌هاست که پشت میز کارش نشسته و دارد با کامپیوتر کار می‌کند. اعضای مجتمع نسبت به این وضعیت ناراضی‌اند اما کاری هم نمی‌توانند بکنند چون صاحبخانه به چنین کاری اعتیاد پیدا کرده. ضمنا مغز هم به واسطه تمرکز بیش از حد روی کامپیوتر، هنگ کرده&#8230;</p></blockquote>
<p><img style="margin: 5px 5px 5px 0px; display: inline; border-width: 0px;" src="http://ww.amirreza.us/wp-content/uploads/2010/02/chat.jpg" border="0" alt="" width="124" height="122" align="left" /> ستون فقرات: آهای مغز دستور اتمام کار را بده&#8230; با این حالتی که صاحب خانه جلوی کامپیوتر نشسته اگر زودتر بلند نشود دیسک کمرم دردسر ساز می‌شود.</p>
<p>مغز: الان دستور scan disk را می‌کنم، ببینم وضعیت دیسک کمر چگونه است.</p>
<p>ستون فقرات: آخ! داری چه کار می‌کنی؟</p>
<p>مغز: اسکن تکمیل شد. دستور دادم تا دیسک کمر Format شود!</p>
<p>زبان: صدای چی بود؟</p>
<p><span id="more-746"></span></p>
<p>گوش: صدای فرمت شدن دیسک و جابه‌جایی مهره‌های ستون فقرات بود.</p>
<p>زبان: یکی جلوی مغز را بگیرد وگرنه اگر همین‌طور جلو برود باز هم دستورات عجیب و غریب می‌دهد.</p>
<p>مغز: آهای زبان تو بس زیانی مر مرا&#8230;. اگر زیاد حرف بزنی تو را cut کرده و به ته حلق Paste می‌کنم تا دیگر صدایت در نیاید. من الان درگیر یک کار مهم هستم بنابراین مزاحم نشوید.</p>
<p>زبان: فکر کردی با زبان کامپیوتر طرفی که با من این‌طوری صحبت می‌کنی؟ هنوز طعم تلخ نافرمانی مرا نچشیده‌ای.</p>
<p>پروستات: الان سربه سر مغز نگذار. یک وقت می‌بینی به جای ته حلق، تو را به جای دیگری paste می‌کند.</p>
<p>انگشت: راست می‌گوید، زیاد تقلا کنی یک وقت دیدی که دندان‌ها را فرستاد سراغت تا مثل ساندویچ تو را گاز بگیرند. الان تمام حواس صاحب خانه پای کامپیوتر است.</p>
<p>پا: این پای کامپیوتر که گفتی، کجای کامپیوتر می‌شود؟</p>
<p>چشم: مگر کوری؟ کامپیوتر که پا ندارد.</p>
<p>انگشت: البته که دارد. این تویی که چشم نداری، پایش را ببینی. اگر کامپیوتر پا ندارد، پس چرا مغز چند لحظه پیش به من دستور داد در چت بنویسم که تو را به خدا به من پا بده!</p>
<p>پا: وای. من دارم به خاطر عدم تحرک از پا می‌افتم، آن وقت صاحبخانه دارد چت می‌کند؟</p>
<p>دست: باز خوب است که تو داری از پا می‌افتی، من بدبخت که دارم از دست می‌روم. با این همه خستگی مجبورم همین اراجیفی را که چشم الان دارد می‌خواند، تایپ کنم!</p>
<p>کلیه: من هم دیگر طاقت ندارم. ظرفیت دستگاه آب‌میوه‌گیری‌ام تکمیل شده. این یک تهدید جدی است. اگر صاحب خانه از جلوی کامپیوتر بلند نشود به خاطر عجله‌ای که دارم، اضافه‌ها را همین الان می‌ریزم توی کوچه.</p>
<p>مغز: The route is not available.</p>
<p>کلیه: یعنی چه که مسیر آماده نیست؟ پس من چه کار کنم؟ عجله دارم.</p>
<p>مغز: بریزشان توی پلاستیک سیاه و بگذار توی Recycle bin</p>
<p>گوش: به حق چیزهای نشنیده!</p>
<p>مثانه: بعد از این همه خدمت صادقانه شبانه‌روزی و حتی بعضی وقت‌ها «نصفه شبانه‌روزی» ما شدیم Recycle bin؟ حالا که این‌طور است اگر کسی اینجا آشغال بریزد فورا آن را restore می‌کنم تا برگردد سرجایش.</p>
<p>روده: فکر خوبی است. من هم دلم از معده پر است و گاهی وقت‌ها دلم می‌خواهد همین کار را انجام دهم تا بفهمد چه چیزی را دارد به خورد من می‌دهد. گفتی دستورِ چی را باید بنویسیم؟</p>
<p>معده: روده جان، دستورش به فینگلیش این‌طوری است: Roodeh Derazy is not permitted</p>
<p>جگر: من جگرم برای مثانه کباب شد. هرچه می‌خواهم با مغز Connection ایجاد کنم و از او بخواهم به وضع ما رسیدگی کند، جواب نمی‌دهد.</p>
<p>پروستات: وقتی جواب جیگری مثل تو را ندهد توقع داری جواب ما را بدهد؟</p>
<p>جگر: buzz!&#8230; باز هم جواب نمی‌دهد و می‌گوید The line is busy&#8230; آهای مغز عزیز، می‌توانم چند لحظه‌ای وقتت را بگیرم؟</p>
<p>مغز: Access Denied</p>
<p>بینی: از ما گفتن. اگر مشکل کلیه و مثانه حل نشود تا چند لحظه بعد بوی جوی مولیان آید همی!</p>
<p>مغز: لطفا کسی مزاحمم نشود وگرنه همه‌تان را هک می‌کنم.</p>
<p>جگر: حالا صاحب خانه دارد با کی چت می‌کند که دلش نمی‌آید بلند شود؟</p>
<p>گوش: صدایش که خیلی ظریف است.</p>
<p>چشم: البته شنیدن کی بود مانند دیدن؟ دلتان بسوزد، طرف وب کم هم دارد.</p>
<p>پروستات: بلوتوثش را برای من هم بفرست. این ‌ای دی من است: juju nazeh</p>
<p>چشم: به روی چشم.</p>
<p>قلب: ببینم، یعنی صاحب خانه باز هم عاشق شده؟</p>
<p>زبان: ظاهرا که این‌طور است. بی‌خود نیست که می‌گویند عشق شده اینترنتی ایمیلی.</p>
<p>قلب: این کجایش عشق است؟ لطفا یکی از عصب‌ها برای مغز پیامک بفرستد که دیگر در قلبِ صاحب خانه جایی برای ورود گزینه‌های جدید وجود ندارد و وعده الکی به کسی ندهد. قلب است، ترمینال که نیست هر روز یک نفر بیاید و برود.</p>
<p>مخ: من هم به لحاظ صنفی با مخ زنی مخالفم.</p>
<p>عصب: من الان به مغز پیام فرستادم کهThere is not enough space in &#8220;Heart&#8221; drive</p>
<p>قلب: خب مغز چه جوابی داد؟</p>
<p>عصب: گفت فایل‌های غیر ضروری مربوط به گزینه‌های گذشته delete شوند. البته گفت بعضی‌ها را هم فعلا Hidden کنیم تا بعد&#8230;</p>
<p>انگشت: باورتان نمی‌شود که چه چیزهای دروغی دارم تایپ می‌کنم. دارم می‌نویسم که در خارج از کشور زندگی می‌کنم و برای تعطیلات به اینجا آمده‌ام. همین‌طور دارم جلوی عدد مربوط به میزان داراییم صفر می‌گذارم.</p>
<p>پروستات: این دروغ‌ها که چیزی نیست. دفعه قبل وقتی با یک نفر دیگر چت می‌کرد جنسیت خودش را تغییر داده بود و اصلا نمی‌گفت که ما هم اینجا برای خودمان کسی هستیم!</p>
<p>تستوسترون: راست می‌گوید. من هم شانس آوردم که هیپوفیز کمکم کرد وگرنه از فرط شرم و تحقیر کم مانده بود قاط بزنم و فامیلم را از تستوسترون فر به استروژن زاده تغییر دهم.</p>
<blockquote><p>چشم‌های صاحب خانه به علت خیره شدن مداوم به مانیتور خسته شده&#8230; مهره‌های کمر و عضلاتش نیز تعریفی ندارند. مچ دست هم حال و روز خوشی ندارد و دچار دردی مزمن شده</p></blockquote>
<p>مچ: دیگر تاب و توان برای من نمانده. یکی مرا بگیرد و کمکم کند&#8230; کسی می‌شنود؟</p>
<p>گوش: می‌شنویم اما نمی‌توانیم تو را بگیریم چون اهل مچ گیری نیستیم.</p>
<p>هیپوتالاموس: اتفاقا من همین الان مچ چشم را گرفتم! آهای چشم، تو داری چه چیزی می‌بینی که این‌طور از حدقه درآمده‌ای؟</p>
<p>پروستات: به به&#8230; شاعر برای این لحظات می‌گوید چشم دل باز کن که جان بینی، آنچه نادیدنیست آن بینی!‌ای چشم عسلی، برایمان تعریف کن چه می‌بینی. به هر حال وصف العیش نصف العیش</p>
<p>قلب: آقای پروستات لطفا مراعات کنید. حرف‌هایتان واقعا بدآموزی دارد. لااقل می‌توانستید بگویید چشم‌ها را باید شست. جور دیگر باید دید.</p>
<p>پروستات: مرا بگو که الان می‌خواستم با تارهای حنجره برایتان آهنگ رنگ چشات عسل را اجرا کنم. فکر کنم برای امثال شما چشم چشم دو ابرو هم بدآموزی دارد.</p>
<p>چشم: بحث نکنید. اگر می‌بینید من از حدقه درآمده‌ام به خاطر این است که ساعتهاست به مانیتور زل زده‌ام، بی‌خود فکر بد نکنید. فکر کنم اگر نیم ساعت دیگر این وضعیت ادامه پیدا کند، عدسی‌ام بسوزد.</p>
<p>معده: لطفا اسم عدسی را نیاور. من اینجا از گشنگی دارم نان توی اسید تیلیت می‌کنیم و با شنیدن عدسی یاد آش می‌افتم و تحریک می‌شوم.</p>
<p>پروستات: چه بی‌جنبه!</p>
<p>معده: این تحریک با آن تحریک فرق دارد! من اگر تحریک شوم و چیزی برای خوردن نباشد کم کم زخم معده می‌گیرم. بی‌خود نیست که می‌گویند درزندگی معده زخم‌هایی هست که اسیدها از گشنگی و مثل خوره، جداره معده را در انزوا خورده اند&#8230;</p>
<p>جگر: من هرچه گلوکز فرستادم همه سوخت شدند و دیگر چیزی نمانده. کارِ صاحب خانه کی تمام می‌شود؟ می‌ترسم کار به جاهای باریک بکشد.</p>
<p>پروستات: اتفاقا صاحب خانه دارد برای همین این‌طور گلوکز می‌سوزاند تا کار به جاهای باریک بکشد!</p>
<p>انگشت: من الان کلیدهای Ctrl+Alt+Delete را با هم فشار می‌دهم هر چه باداباد</p>
<p>مغز: آهای جیگر جان، فورا چند بسته گلوکز به من برسان دارم shut down می‌شوم..</p>
<p>جگر: شرمنده،Access Denied !</p>
<p><strong>مهرداد صدقی</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.amirreza.net/tanz/1388/12/746/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بنازم دولت و آن ادعایش</title>
		<link>http://www.amirreza.net/fposts/1388/12/707</link>
		<comments>http://www.amirreza.net/fposts/1388/12/707#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 21 Feb 2010 11:54:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Amirreza Kalantari</dc:creator>
				<category><![CDATA[طنزنوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[مطالب جالب]]></category>
		<category><![CDATA[دولت]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[یارانه ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.amirreza.net/fposts/1388/12/707</guid>
		<description><![CDATA[بنازم دولت و آن ادعایش هدفمند کردن یارانه هایش *** بنازم مجلس و تصویب طرحش که آخر هم شد او تسلیم طرحش *** بنازم من بر این جراحی سخت که خواهد مرد بیمارش بر این تخت *** چه گویم از تحول های مادی تحول های پوچ اقتصادی *** اگر یارانه گردد حذف ، اخطار! که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size: small;"><img style="display: inline; margin-left: 0px; margin-right: 0px; border-width: 0px;" title="فرنوش سام" src="http://ww.amirreza.us/wp-content/uploads/2010/02/240037b.jpg" border="0" alt="فرنوش سام" width="108" height="108" align="left" /> بنازم دولت و آن ادعایش </span></p>
<p><span style="font-size: small;">هدفمند کردن یارانه هایش </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">بنازم مجلس و تصویب طرحش </span></p>
<p><span style="font-size: small;">که آخر هم شد او تسلیم طرحش </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">بنازم من بر این جراحی سخت </span></p>
<p><span style="font-size: small;">که خواهد مرد بیمارش بر این تخت </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span id="more-707"></span></p>
<p><span style="font-size: small;">چه گویم از تحول های مادی </span></p>
<p><span style="font-size: small;">تحول های پوچ اقتصادی </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">اگر یارانه گردد حذف ، اخطار! </span></p>
<p><span style="font-size: small;">که قیمت ها شود آزاد از این کار </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">مخوانیدش دگر طرحی هدفمند </span></p>
<p><span style="font-size: small;">بفرمایید یک طرح حَذَفمند </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">تحول میشود آن هم  جهانی </span></p>
<p><span style="font-size: small;">جهانی گشتن از نوع گرانی </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">که قیمت همچو لندن گشته بیدار </span></p>
<p><span style="font-size: small;">ولی ظاهر شبیه عصر قاجار </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">همان دهکوره دیروز هستیم </span></p>
<p><span style="font-size: small;">که دل بر برج میلادش ببستیم </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">جهانی میشویم از این تحول </span></p>
<p><span style="font-size: small;">ولی بسیار میخواهد تحمل </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">تحمل کی توان با جیب خالی </span></p>
<p><span style="font-size: small;">فقط با ماهی پنجاه تا هزاری </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">که پول یک پفک هم نیست این پول </span></p>
<p><span style="font-size: small;">ماهی پانصد هزاری هست مقبول </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">از این پس قبض برقت را که دیدی </span></p>
<p><span style="font-size: small;">و چار- پنج متری از جایت پریدی </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">و یا با قبض گاز و آب جاری </span></p>
<p><span style="font-size: small;">اگر شد ابر چشمانت بهاری </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">خودت را کنترل کن جان  مادر </span></p>
<p><span style="font-size: small;">که  سهمت سکته خواهد شد در آخر </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">ماهی  پنجاه تومن گردد تو را کوفت </span></p>
<p><span style="font-size: small;">امان از این انرژی ها و این سوخت </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">رعایت گر کنی الگوی مصرف </span></p>
<p><span style="font-size: small;">توانی ساخت با طرحی  مزخرف </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">نه با ماشین بی بنزین سفر کن </span></p>
<p><span style="font-size: small;">نه جز با خط یازده جاده سرکن </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">هواپیمارو   کلاً   بیخیال   باش </span></p>
<p><span style="font-size: small;">به فکر پولِ &#8220;دفن&#8221; و &#8220;هفت&#8221; و &#8220;سال&#8221;باش </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">دگر گوشی مزن بر شارژ ، هر روز </span></p>
<p><span style="font-size: small;">دگر TV خود را هم میفروز </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">ازاین پس دیدن کارتون حرام است </span></p>
<p><span style="font-size: small;">عمو پورنگ و سوباسا تمام است </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">از این پس پای فوتبال ها نشینید </span></p>
<p><span style="font-size: small;">بی بی سی پرشین را هم نبینید </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">اگر مردی ز شرجی  یا ز گرما </span></p>
<p><span style="font-size: small;">plz یک پنکه را روشن بفرما </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">اتو هم مصرفش چون برق و باد است </span></p>
<p><span style="font-size: small;">چروک جامه ها زین پس زیاد است </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">اگر یخ بسته ای از برف و بوران </span></p>
<p><span style="font-size: small;">بخاری را مکن هرگز  فروزان </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">بسان سرخپوست امریکایی </span></p>
<p><span style="font-size: small;">بیافروز آتشِ بی انتهایی </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">غذای پختنی ممنوع گردد </span></p>
<p><span style="font-size: small;">که گاز مصرفی محدود گردد </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">از این پس دوش گرفتن ماهی یکبار </span></p>
<p><span style="font-size: small;">جهان پر میشود از بوی مردار </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">شنیدم سوبسید آرد هم تمام شد </span></p>
<p><span style="font-size: small;">و نان همسنگ مرغ و زعفران شد </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">و بنزین میشود نرخ جهانی </span></p>
<p><span style="font-size: small;">بده مرگی خدایا زین گرانی </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">تورم میکشد از ۱۰۰ به بالا </span></p>
<p><span style="font-size: small;">بنارم من بر این اهداف والا </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">ز همسایه نبینی مهربانی </span></p>
<p><span style="font-size: small;">اگر از او  بخواهی قرص نانی </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">و صدها مشکل دیگر به راه است </span></p>
<p><span style="font-size: small;">مگو بدبینم و دیدم  سیاه است </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">خلاصه خیر از این دنیا نبینی </span></p>
<p><span style="font-size: small;">مگر با شیوه چادرنشینی </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">بباید رحلت از این شهر سوری </span></p>
<p><span style="font-size: small;">برو گوگوریو ، گوگوری مگوری </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">جومونگ باش مگو تنها شعاری </span></p>
<p><span style="font-size: small;">مگو از وعده های پوچ و خالی </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">در آنجا امپراطوری بنا کن </span></p>
<p><span style="font-size: small;">از این سردرگمی خود را رها کن </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">و آنجا دولتی نو دست و پا کن </span></p>
<p><span style="font-size: small;">و مردم را ز نفتش اغنیا کن </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">عدالت کن بر این مردم از آن نفت </span></p>
<p><span style="font-size: small;">که پولش هرکجا جز جیب ما رفت </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">به قصد ماهی پنجاه تا هزاری </span></p>
<p><span style="font-size: small;">مگو یارانه میگردد فراری </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">مگو شعرم سیاسی هست و بودار </span></p>
<p><span style="font-size: small;">که سایتم میشود فیلتر از این کار </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">مگو من موج سبزم یا سیاسی </span></p>
<p><span style="font-size: small;">که جانم دوست میدارم اساسی </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">فقط نقدی من از این طرح کردم </span></p>
<p><span style="font-size: small;">و درد  مردمان را شرح کردم </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">خدایا عاقبت را خیر گردان </span></p>
<p><span style="font-size: small;">از این طرح سراسر نقص و بحران </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">که اجرا میشود با سرعت نور </span></p>
<p><span style="font-size: small;">کمی آهسته تر  آقای جمهور </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">خدایا نفت را دادی تو ارزان </span></p>
<p><span style="font-size: small;">ولی خیری ندیدم هرگز از آن </span></p>
<p><span style="font-size: small;">*** </span></p>
<p><span style="font-size: small;">نشد سهمم بجر فقر و نداری </span></p>
<p><span style="font-size: small;">که از این نفت دارم یادگاری </span></p>
<p><span style="font-size: small;">***</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.amirreza.net/fposts/1388/12/707/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
